قاصدک من

خوشحاله به خاطر یکی از بچه هاش...از اینکه زندگی خوبی داره از اینکه کسی رو داره که درکش کنه، وقتی داره حرف میزنه میتونی تو نگاهش آرامشو ببینی انگار که خیالش راحت شده از بابت دخترش...

بعد از چند دقیقه حرف از اون یکی دخترش میشه...یک دفعه همه چیز عوض میشه، این بار تو چشماش یک غمی میشینه...میگه که نگرانه، میترسه از آینده اش...از این که این یکی  حسرت نداشته هاشو میخوره (حسرت چیزایی رو که از دست داده) ناراحته ولی کاری از دستش برنمیاد...دیگه داره گریه میکنه که از اتاق میرم بیرون...

 

انگار قرار نیست تو این دنیا از ته دل بخندیم همیشه یک چیزی هست، حتی اگه از همه پنهونش کنیم ته دلمون میدونیم که هست...دنیاست دیگه!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak