قاصدک من

این چند روز مثل همه سال های زندگی ام درگیر محرم و هیئت ( هر سال خونه مامان بزرگم تو این روزا هیئت عزاداری داریم) بودم...بیشتر شبیه یک بهانه که اعضای خانواده دور هم جمع بشن. البته صادقانش اینه که هر سال از تعداد آدم های آشنا کمتر میشه و به تعداد آدم های ناشناس اضافه میشه...

منم به عنوان نوه بزرگ خانواده سعی میکنم حضور پررنگی داشته باشم و این که چقدر موفق بودم و نمیدونم...

سال های پیش همش غر میزدم که آخه این چه وضعیه هر سال کارای تکرای... آدم های تکراری...تا دو سال پیش که تبریز بودم اگه میخواستم میشد یک جوری خودمو برسونم اینجا ولی نخواستم...یعنی ترجیح دادم یک جوری ازش در برم هر چی هم مامان اصرار کرد درسو بهونه کردم و نیومدم...راستش خیلی حس خوبی نبود انگار شرطی شده باشم به همه اون کارای تکرای که ازشون فراری بودم...پارسال دقیقا صبح روز تاسوعا رسیدم تهران و یک راست رفتم خونه مامان بزرگ ( این موقع ها بهش میگیم تکیه) و جالب بود که دیگه غر نمیزدم دوستش داشتم با همه تکرارها...

شاید دارم بزرگ میشم و میدونم که باید از تک تک لحظه های با هم بودن خوب استفاده کرد...

یک پسری هم سن وسال من صبح از خونه میره بیرون تو راه تصادف میکنه و تمام...از صبح که این خبرو شنیدم حالم خیلی بده...دارم فکر میکنم آخرین خداحافظیش با خانوادش چطوری بوده...شاید مثل خیلی وقتا یک خداحافظی سرسری کرده و رفته به امید این که برمیگرده...چفدر مرگ بهمون نزدیکه و چقدر ما ازش دوریم...یادم باشه که وقتی دارم از خونه میرم بیرون محکم مامانمو بغل کنم و بهش بگم چقدر دوسش دارم... یادم باشه بلند با بابا خداحافظی کنم و منتظر خدا به همراهت اون بمونم...یادم باشه داداشی هارو به اسم صدا کنم و بهشون بگم که چقدر برام عزیزن و همیشه نگرانشون هستم...

ولی فکر کنم همه اینا رو یادم بره تا یک تلنگر دیگه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak