یک محیط کاملا علمی
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  کلمات کلیدی:

هی میام اینجا یک چیزی بذارم نمیدونم چرا نمیشه!!!

رفته بودم همایش...فهمیدم که چقدر بودن تو یک جمع علمی رو دوست دارم حتی اگر مثل این چند وقته از هر چی استاد و درس فراری شده باشم ولی بازم ته ته دلم عاشق دیدن آدم های علمی ام...نمیدونم شاید فقط چون تا حالا به نتیجه دلخواهم نرسیدم ناامید شدم...شایدم آدم هایی که دور و برم بودن دلیل این حس بدم بوده باشه...

آرزو کردم که روزی برسه تا بتونم با افتخار بگم هر کاری که از دستم برمیامد و برای بهتر شدن دنیای اطرافم انجام دادم...

دیگه اینکه تو همایش یک سری کارهای خارق العاده هم انجام دادیم! مثلا پریدم جلوی یک آقایی و گفتم من کار میخوام!!!  نه با این جسارتاااانیشخند...البته نیروی محرکه هم داشتم یکی از بچه های دوره لسیانسو دیدم...کلی هم با هم نق زدیم رسما...یک عالم درد مشترک داشتیم...عجیب بود ولی فکر میکردم فقط منم که این همه دغدغه دارم! بعدشم بنده ارایه داشتم...یعنی اولش که رفتم پشت تریبون رسما داشت نفسم بند میامد...به هر زحمتی بود انجامش دادم...ولی وقتی یکی از استادا گیر داده بود به متد ما و یک ریز داشت سوال میپرسید میخواستم از اونجا فرار کنم...

جالبش این بود که خودمم از اول با اون بخش ها مشکل داشتم هی هم به دکتر عزیز میگفتم ولی ... خلاصه یک جوری سعی کردم از کارم دفاع کنم حالا این که چقدر موفق بوده باشم خدا داند؟؟؟

دیگه اینکه این ترم در ادامه ترم قبل استادمون خیلی خوب نیست و باز هم در یک اقدام شجاعانه من و فرناز انتقاداتمون رو به استاد محترم کردیم حالا اگه دیدید ما این ترم مردود شدیم دلیل ازمون نخواین!!!