قاصدک من

خدایا به خاطر این روز قشنگ ممنونم...مرسی که یادت بود دیگه نمیشه تو این شهر نفس کشید. مرسی که بچه های این شهرو یادت بود...

بالاخره بارون اومد این چند روز همش داشتم به جهش هایی که فرت و فرت دارن تو تک تک سلول های ما اتفاق میافتن فکر میکردم( فقط خواستم بگم که ژنتیک هم بلدمااانیشخند) دلم میسوزه واسه بچه ها و میترسم از آینده این بچه ها که فکر کنم که انگار قراره قربانی اصلی اونا باشن...

منتظر بودن رو دوست ندارم چون اصولا به عنوان یک آدم کمی تا قسمتی بدبین هر چی زمان این انتظار بیشتر میشه فکرای بد من هم در مورد اون چیزی که منتظرشم بیشتر میشه...ترس هام بیشتر میشه...

منتظرم...منتظره یک میل از طرف مجله ای که مقالمو براشون فرستادم...ولی انگار اون ور خط هیچ کس حواسش نیست که بابا یک بنده خدایی این ور دنیا چقدر منتظره یک جواب خوبه!!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak