قاصدک من

تو اتوبوس نشستم تو یکی از ایستگاه ها یک مامان و با دختر چهار پنج سالش سوار میشن...از همون نگاه اول عاشق دختر بچه میشم...قیافه خیلی خیلی معصومی داره...داره با مامانش حرف میزنه نمیدونم چرا ولی دونه های اشک تند تند روی گونه هاش میریزه...مامانش داره باهاش حرف میزنه...انگار داره آرومش میکنه بعدشم یک پفک از تو کیفش درمیاره میده به دختره...فرشته کوچولو همین طور که داره پفکشو میخوره از پنجره بیرون رو هم نگاه میکنه...انگار همه چیز تموم شده...اصلا از اول هم هیچ چیزی نبوده...باز داره با مامانش حرف میزنه این بار داره با صدای بلند میخنده!!!! 

یاد دختر خودم افتادم!!!!نیشخند

یک وقتایی که خیلی هم دور نیست دلم میخواست بچه داشته باشم...اونم سه تاخجالت...بچه هام هم اسم داشتن...صدرا، صبا، سینا...فکر کن... ولی دوستان فرمودند که سه تا زیاده چه معنی داره!!!ناراحتما هم یک دونه رو فاکتور گرفتیم موندن صدرا و صبا...

خدا آخرو عاقبتمو بخیر کنه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


 Design By : Pichak