صبحانه در بهشت

صبحانه امروز تو بهشت مهمون بودم. همون بهشتی که نزدیک خونه است و من هر از گاهی میرم اونجا و کلی حس خارجکی تجربه میکنم... وای چه کیفی داره تو همچون بهشتی بودن و دویدن در حالی که موهاتو دم اسبی بستی پشت سرت... همون طور که میدویی آهنگی هم زیر لب میخونی...

بعد از کلی برنامه ریزی امروز من بودم و دو خواهر... و البته کلی خوردنی رنگ و وارنگ... که مثلا قرار بود یه صبحانه جمع و جور باشه.

و چه هوایی بود... بوی بارون و بوی یاس...

یه وقتایی چقدر به بهشت نزدیکیم!

این هم عکساش.

 

اینم نمایی از کتابخونه ملی که یادش بخیر... چه روزایی اونجا داشتم...

/ 10 نظر / 25 بازدید
مینو

چقدر سبزش سبز خوشرنگیه

بازیگوش

چه خوبه که نزدیکیتونه....بهشت ممادرانه نه؟ عجب عکساییی[قلب]

سوری

واقعا بدون روسری؟ نزدیک برج میلاده که[لبخند] خیلی حال میده ی صبح قشنگ[قلب]

سوری

چه جالب[لبخند]حسودیم شد

good girl

حس بودن توبهشت......... رو تاحالا تجربه نکردم. اما حس می کنم خیلی لذت بخشه ؟ن؟ به آسمان من هم بیاین زهرا جان. وبلاگتون هم خیلی قشنگه.

خانم اردیبهشتی

سلام بهشت نزدیک خونه ماست! نمی دونم چرا همت نمی کنم سری بهش بزنم؟!

سوری

هردوش

وفا

خوبه که هنوز توی تهران میتونیم یه جایی به این قشنگی رو پیدا کنیم...[گل][گل]

هانیه(متولد ماه تیر)

پس چه روز خوبی بوده[قلب]