شک میکنم به همه چیز

 با مامان رفتم بیرون تا هم خریدی بکنیم و هم به قول مامان کله م یه بادی بخوره... مامان رفت سوپری تا خرید کنه و من رو هم راهی میوه فروشی کرد... دیدید این روزا میوه فروشی ها چقدر خواستنی شدن... پر از رنگ... پر از زندگی... شلیل ها... زردآلوها... سیب کوچولوها... وای گیلاس و آلبالوها... انگار خودشون هم به خودشون افتخار می کنن... اونجا نشستن و نگاه میکنن... رنگشاشونو میریزن تو چشمات و حواسشون هست تا ببینن چقدر سرمستت میکنن... بله که باید به خودشون افتخار کنن... 

با چند تا کیسه میوه میام وایمیستم تو صف کوچیکی که جلوی صندوق درست شده... انگار تو این دنیای بی حساب و کتاب همه چیز صفی شده!!! نگاهم هنوز رو میوه هاست... یه صدایی میاد... هنوز درگیر رنگهام ولی خوب کم کم حواسم جمع صداها میشه... یه آقایی که کنار خانومش وایستاده داره صحبت میکنه... نمیدونم از کجا شروع کرده ولی به این جا رسیده که دین ما خیلی بهتر از دین شماست...آقای ارمنیه... میگه تو دین ما همه چیز برابره... بین زن و مرد... هیچ کدومشون محدود نشدن واسه رسیدن اون یکی به بهشت! تو ذهنم میاد که هیچم اینطوری نیست... به جای من اما خانم جلویی که یه خانم چادریه جواب میده... حرف منو میزنه... آقاهه یه لبخندی میزنه به خانومش نگاه میکنه و میگه ولی تو قرآن شما که اینجوری نیست... میگه چندین بار قرآن رو خونده... حتی دنبال تفسیراش هم رفته... میگه هر جا صحبت از زن هست یه انسان جدا نبوده... یه دارایی بوده واسه مرد... این که مرد تو همون قرآن کلی حق داره... کلی اجازه ریز و درشت داره که زن رو محدود کنه... میگه و همون طور که داره حرف میزنه من این پست میاد تو ذهنم... با انصاف که میشم میبینم همه ی حرفاش درسته... تو همین قرآن کنار دستم همه این حرفا زده شده... 

حرفی نمیزنم... چون یه بغض لعنتی اومده و نشسته تو گلوم... به خودم میگم شاید یه لیوان آب سرد شر این بغضو کم کنه که یادم میاد من یه مسلمونم و خوب الان هم که ماه رمضانه و من روزه... بعدش بغضه بیشتر میشه...

پول میوه ها رو که میدم هنوز اون آقاهه حرف میزنه... چند نفر دیگه هم اضافه شدن به بحث... خانم ها اما رد میشن!... میوه هاشونو حساب میکنن و رد میشن... حرفی ندارن که بزنن انگار... آقایون اما قیافه های جالبی دارن... انگار کلی حق بوده که ازش بی خبر بودن... حق هایی که این آقای مسیحی یادشون میاره... رو چهره هاشون که دقیق بشی لبخند رو میبینی... شاید خوشحالن از این که یه مسلمونن!

از میوه فروشی میام بیرون... دنیا دیگه رنگی رنگی نیست... باز همه جا خاکستری شده... میوه ها هم انگار دیگه هیاهو نمیکنن... آروم نسشتن و سراشون پایینه... شاید اونا هم بغض کردن... شاید...


/ 5 نظر / 9 بازدید
سارا(خلوت انس)

عزیزم ناراحت نشو با حرف یه آدمی که معلوم نیست راست می گه واقعا قرآن خونده یا نه نباید خودتو ناراحت کنی! من که این طوری فکر نمی کنم. اتفاقا این روزا چیزای زیاد و زیبایی درباره ی قرآن خوندم و هر روز به معجزه بودنش بیشتر ایمان می آرم. کاش عربی بلد بودم

محمد رضا

«انّ اكرمكم عنداللَّه اتقاكم» خطاب برای همه است، امتیازی برای جنسیت نیست، قیمت هر کس به ارزش اوست ... بیاییم حقیقت اسلام را ماورای تفسیرهای شخصی جستجو کنیم ... و آن موقع خواهیم دید دین خدا چه ارزشی برای زن قائل شده است، ارزشی که کمتر از ارزش مرد نیست ... و ببینیم اسلام چه تلاشی میکند که اعتبار والای زن را که بسیاری به بازی گرفته بودند، باز به زن برگرداند ... زن و مرد برای همدیگر آفریده شده اند و مکمل همند ... چون دو بالی متوازن برای اوج گرفتن زندگی ... و هنوز اعتقاد دارم حقیقت دین زیباست و این فراتر از چیزی است که گاهی کسانی به نام دین می سازند

دلارام

وب قنگی داری.موفق باشی[ماچ]بهم سربزن اگرخوشت اومد بیا تبادل لینک

مینو

والا من که همۀ قرآن رو نخوندم و هرچی بوده توی مدرسه بوده! دنبال تفسیر و این داستانا هم نبودم هیچوقت. ولی هرچی دیدم همش همینایی بوده که این آقای مسیحی میگه متاسفانه. من که خیلی وقته کنار کشیدم!

ماریا

همه چیز بسته به باور خودمون داره تو خودت چیو باور داری؟ اینکه خدا بین زن و مرد فرقی گذاشته؟ اگه نه پس دیگه هیچوقت و هیچجا این صحبتا رو جدی نگیر و بذارش به حساب فهم بقیه قرآن خیلی فراتر از تفسیرهای امروزی ست و صد البته پرارزش برای اهلی که تفکر می کنند نه نادانان