برای شمایی که دیگر تو شده ای!

دیدن هم اتاقی سابق بهترین سورپرایزی بود که دنیا برام داشت... 

پنج شنبه ساعت 10 که بهم زنگ زد و گفت برای کاری اومده تهران اونقدر خوشحال شدم که با همه فوبیایی که گویا از محیط بیرون پیدا کردم ( دکی جون نسخه برام پیچیده و شدیدا معتقده بنده اجتماع گریز شدم) سریع حاضر شدم و ساعت 11 کنار خروجی مترو چشمام دنبال یه آشنا میگشت... یه آشنا از سال های دور از خانه...

شیدا بود که منو پیدا کرد... اون وقت بود که من بودم یه حس شیرین... حس شیرینی که از روز اول تو تبریز مزه اش کردم... از اولین نفری که دیدمش... اولین نفری که دوست داشتم باهاش دوست بشم... از همون موقع که تو صف بودم برای پر کردن مدارک خوابگاه...

 اون روزایی که کلی حرف داشتیم واسه زدن... و همین شیدا که همیشه میگفت زهرا یکم زرنگ باش!... بعدش میگفت اصلا بهت نمیخوره دختر تهرون باشی هااا... 

خلاصه که کلی گفتم و شنیدم... اون وسطاش یه نیم نگاهی هم به غرفه ها داشتم و چند تایی هم کتاب خریدم!

چند وقته که میخوام سلیقه کتابی ام رو عوض کنم... بین خودمون باشه میخوام کتابای دم دستی ول کنم و برم سراغ کتابایی که حرفی برای گفتن داشته باشن، باشد که رستگار شویم!

اینم غنیمت های من   __ 

 

/ 6 نظر / 19 بازدید
سوری

حس خوبیه[لبخند] خوبشحالت چندونتا کتاب[پلک]

بازیگوش

چقددد عالیییی[قلب] چیا خریدی زهرا؟

زهرا

آخییییییییی. شیدا رو دیدی؟؟؟ خوش به حالت. خیلی دلم براش تنگ شده.[قلب] برای دو تاتون دلم تنگ شده [قلب]

فرید

خوب و دلچسب بود حال و هوات.نقل کردنش هم دلچسب ترش کرد. شاد باشی. تا بعد...

بازیگوش

عههه الان عکسو دیدممم...اخی پدر آن دیگری رو دو تا کتای دارم از نویسنده اش...اون دوست داشتم کسی... هم قشنگههه

هانیه(متولد ماه تیر)

چه عکس قشنگی و چه حس قشنگ تری از دیدن اون دوست[قلب]