شروع زندگی عادی

بله دیگه بالاخره زندگی عادی شروع شد! 

مثلا میخواستم صبح زود بیدار بشم. میخواستم اتاقم رو حسابی مرتب کنم و هر چی گرد تنبلی بود بریزم دور تا با خیال راحت بشینم سر درس و مشقم! ولی... هر چی منتظر شدم دیدم نه مثل این که مامان نمیخواد بیدار بشه. اینقدر کلنجار رفتم تا بالاخره ساعت 9 شروع کردم. مامان که هنوز خواب بود.

اول اتاق خودم... بعد اتاق پسرا... نخیر مامان هنوز بیدار نشده!

رفتم تو آشپزخونه... زیر کتری رو روشن کردم و شروع میکنم به مرتب کردن کابینت ها...

دیگه دارم زیر لب غر میزنم. خوب مامان جونم پاشو دیگه!!!! کار آشپزخونه که تموم میشه میوفتم به جون سرامیک ها وقتی مطمین شدم همه جا تمیز شده بلند جوری که مامان بشنوه میگم من چای دم کردم فقط یک جارو مونده. زحمتش با شما تا من برم دوش بگیرم بیام...

از حموم که اومدم بیرون میبینم نخیر... مامان هنوز خوابه!!! خودم میرم سراغ جارو... 

چای رو میریزم... تمام پنجره ها بازه. هوای بهاری مستم میکنه.

مامان تازه بیدار شده میگه نذاشتی بخوابماااااا!!!

/ 5 نظر / 20 بازدید
حسنا بانو

میبینی؟زمونه برعکس شده مامان منم از این کارا زیاد میکرد

بازیگوش

[قهقهه][قهقهه]مردم از جمله اخر مامانیتتتت الهیییییییییییییییی[خنده][نیشخند]

بازیگوش

کلن کیف میکنم از تمیز کردن و تمیزی و حتی خوندن تمیزکاری یه نفر دیگه باریک زهرا

سوری

ای جونم نذاشتی بخوافه دیگه[عصبانی]... چه دخمل مرتبی[ماچ][قلب]

زهرا

آفرین به تو دختر تمیز و مرتب و پر انرژی سعی کن همیشه همین طور انرژی مثبت بفرستی به دور و بر [چشمک] خب نذاشتی مامانت بخوابن دیگه. دختر بد! [نیشخند]