عشق؛ نه می آید نه روی می دهد بلکه آفریده می شود

میدونید من که فکر میکنم همه مامان بزرگ ها مثل هم اند... همشون با یه لبخند میان به استقبالت و با تمام دردی که تو پاهاشون دارن برات یه استکان چای خوش طمع میریزن و میذارن جلوت... بعدش میگن چه خبر؟ ولی باور کنید همه مامان بزرگ ها خودشون منبع کلی خبرن... بعد ما نوه ها تعجب میکنیم این مامان بزرگ ما با این همه درد ریز و درشت این همه خبر رو از کجا داره اصلا؟؟؟...

میدونید من که فکر میکنم همه مامان بزرگ ها با همه ی سال هایی که ازش رد شدن هنوز از همه ما نوه ها زرنگ ترن... آخه تو خونه ی همه ی مامان بزرگ ها ساعت 7 صبحانه و ساعت 11 ناهار و ساعت 6 شام حاضره...

میدونید من که فکر میکنم همه مامان بزرگ ها به خدا نزدیک ترن... آخه هر وقت که نگاشون کنی دارن زیر لب دعا میکنن برای سلامتی یکی از بچه ها و نوه ها...

این چند روز که حال مامان بزرگ خوب نبود دیدم که خونه ی شمعدونی ها چقدر سوت و کور شده... اصلا انگار زندگی وابسته است به عطر چای دم کشیده ی مامان بزرگ.

اصلا مامان بزرگ یعنی قصه اون باغ سیبی که من عاشقش بودم... یعنی اون کتاب قصه هایی که روزای جمعه سهم من بودن تو کشوی کابینت آشپزخونه... یعنی دستکش و شالگردنی که تو سرمای زمستون گرمم میکرد تا ته ته وجودم... یعنی کشمش و گردویی که مامان بزرگ میریخت تو جیبم و بهم میگفت بخور تا 20 بگیری...یعنی دونه های تسبیحی که سهم دعای هر کدوم از ما توش محفوظه... اصلا من که میگم مامان بزرگ یعنی عشقی بزرگ.

عنوان از استیو چندلر

/ 6 نظر / 10 بازدید
مینو

دقیقا مامان بزرگا خیلی چیزا رو انگار توی صورت آدم میخونن! توضیح لازم نیست براشون.

زهرا

ایشالله که همیشه سلامت باشن [قلب] مامان بزرگ ها خیلی خوب و دوست داشتنی ان [لبخند]

زهرا

تا وقتی هستن قدرشونو نمی دونیم.حیف

سوری

ا مامانی منم اینجولیه راست میگی[نیشخند] اره عشق بوجود میاد[پلک]

رـهـآااآ...!

دلم واسه مامان بزرگم خيلي تنگ شده [ناراحت] وبتـــ زيباستـــ زهــرآي عزیز...موفق بآااآشي[گل]