خاطره برفی

قاون عمل و عکس المعل

میگن این قانون برای هر چیزی صادقه؟؟؟

یعنی اگه عملت خوب باشه نتیجه اش هم باید حتما خوب باشه...یعنی اگه سعی کنی آدم خوبی باشی و دل کسی رو نشکنی، کسی هم دلتو نمیشکنه!!!

ولی چرا میشه برای این قانون یک عالم مثال نقض آورد...

دیشب دلم هوس کرد که راه برگشتو پیاده بیام...راه طولانی بود و برفم میامد...تو مسیر برگشت خیلی از خاطره های برفیمو مرور کردم...از روزای بچگی اون وقتی که تو کوچه مون یک آدم برفی بزرگ ساختیم ولی نمیدونم چرا یک نفر فرداش خرابش کرد و من چقدر گریه کردم واسه آدم برفی ام ...یک کم جلوتر نمیدونم کدوم سال بود ولی هنوز من خیلی کوچیک بودم، 13بدر بود و انگار هوا مثل این روزا تقویمشو یادش رفته بود!!! برف بارید...اون موقع ها (نه مثل الان) روز 13 بدر تمام فامیل یک جا جمع میشدن انگار این یک قانون بود...شاید نزدیک  80 نفری میشدیم(بگذریم از این که الان تقریبا هممون اعلام استقلال کردیم و ترجیح میدیدم تو جمع های کوچیک تر باشیم؟؟؟) جالبش این بود که همه اینقدر سرخوش بودن که حاضر نشدن بساطشونو جمع کنن...همه موندن و آش رو زیر برف خوردن...یادش بخیر...

بزرگتر شدم...دیگه مثل قدیم نیستم...اگه اون موقع فقط با باریدن برف خوشحال میشدم الان چیزای بیشتری میخوام برای خوشحال بودن... 

/ 9 نظر / 20 بازدید
زهرا

سلام شما الان تبریز هستین یا تهران؟؟

مینو

زهرا، من عمل و عکس العمل اینو نفهمیدم. یعنی منظورت اینه که چرا با برف دیگه خوشحال نمیشیم؟

درسا

اخی یادش بخیر..کودکیو می گم..

عروس خانم

من هم هميشه اين واسم سواله كه چرا چرا بعضي اوقات خوبي ميكنيم و بدي مي بينيم و طرفي كه بدي كرده روز به روز بيشتر و بيشتر پيشرفت مي كنه!

زهرا

سلام دوستی [گل] بله دیگه. دوره و زمونه اینطوری شده. همه مون بهونه های خیلی بزرگ تری می خوایم واسه خوشحال شدن!! یه خاطره رو یادت رفت بگی خووو. که منم توش باشم آخه [نگران] خوب فکر کن [ابرو] یه راهنمایی هم بکنم. اون روز تو وبلاگ خودم هم نوشته بودم. اما اون خاطره خوبه ها. نه بده [چشمک] امشب خیلی خوشحالم کردی [بغل][ماچ][قلب][گل]

روشنا

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت... دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور....

شيماخانومي

ميدوني چرا؟ چون بزرگ شدي و دنيات بزرگ شده و براي زندگي كردن تو دنياي به اين بزرگي بهانه هاي زيادي لازمه بچگي ها دنيامون كوچيك بود بهونه هامون هم كمتر بود يادش بخير...

زهرا

واقعا که .... [قهر] همون که برف می بارید نشستیم آش دوغ خوردیم دور هم ... طاهره درست کرد .... بعد یعنی یادمون داد. هی می گفت هم بزن ... خب حالا هم بزن .... هم بزنننننننننننن [قهقهه] آقا من دلم آش دوغ خواست [نگران]

حسنا بانو

دلت تنگ ميشه براي لحظاتي كه صداي خنده ات بين صداي 20-30 نفر گم ميشد.. هميشه قانون زندگيه.. من هم مث تو دلم براي صميميتها تنگ شده...