و این قصه همچنان ادامه دارد!

مشکل پیدا کردن جواب نیست، مشکل روبرو شدن با جواب است.

به خودم قول دادم که از این به بعد خیلی باهاش کلنجار نرم. خیلی نصیحت نکنم و فقط گوشی باشم برای شنیدن.

همین کارو هم کردم... 

در ادامه اون راهی که تهش میرسید به ترکستان(همون چند پست قبلتر) انگار رسیده به آخر خط ولی هنوز نمیخواد باور کنه! الان هم دپسردست و زمین و زمان واسش تاریکه... اونقدر که میشه بی امیدی رو از چشماش خوند! بهش میگم میگذره... یاد گرفتی... بزرگ شدی... تجربه کردی... میگه نه این با همیشه فرق داره... کس دیگه ای وجود نداره... فقط همین و همین و همین... بازم هم اصرار و من فقط نگاه میکنم!

/ 4 نظر / 21 بازدید
بازیگوش

تو دوستای نزدیکم با این جور ادما برخورد دارم و هر چی میگی هم انگار با دیواری:-|||

وفا

وقتی احساس میاد وسط همه چیز میره کنار جمله ی کلیشه ای که همیشه هم میشنویم ولی بازم کار خودمون رو میکنیم و احساس جون رو میاریم وسط[لبخند]