وفتی نبودم ۴

همه چیز خوب بود... همه چیز...

مسافر باید میرفت... قسمت سختش هم همین بود... انگار که این جدایی تمومی نداشت... ناهار خونه ما بود... مثل یه مهمون خاص با قیمه نثار ازش پذیرایی شد... و البته کاپ کیک های زهراپز... بابام که سعی میکرد بیشتر با داماد جان آشنا بشه و امیر... عصر شده بود و خیلی وقت نبود... قرار شد شام با هم بریم بیرون....بازم من و اون و خیابون ها... اتوبان هایی که بی هدف میرفتیم... و خوب یادم هست اون شب اولین شبی بود که هیچ نگران دیر شدن نبود... ساعت ۱۲ بود و ما هنوز حرف داشتیم... جگری که تو ماشین خوردیم...

 

اون شبم گذشت... فردا صبحش پرواز داشت به دور دور...

 

/ 0 نظر / 45 بازدید