مسیری تازه

بیزارم...

از هر مسئله ای که راه حلش گذر زمان است بیزارم...

تو مسیری قدم گذاشتم که درست نمیدونم قراره کجا ببرتم!

تو اوج ناامیدی... وقتی دارم فکر میکنم با این یه سال طولانی و کشدار پیش روم چیکار قراره بکنم یهویی اس ام اسی از یه دوست برام میاد... مسیری رو جلوم میذاره که دو ساله دارم نادیده اش میگیرم... دو ساله دارم به خودم میگم من از پسش برنمیام... من برای این کار ساخته نشدم... ولی شوک آخری اونقدر بزرگ بود که مجابم کنه باید یه کاری برای خودم بکنم... باید از یه جایی شروع کنم...

یه موقعیت کاری... کاری نه خیلی ایده آل من... کاری که برای انجامش باید بخوام که عوض شم... باید با ترسام بجنگم...

هنوز چیزی قطعی نیست و هنوز هم من دارم فکر میکنم وارد این مسیر تازه بشم یا نه!؟؟؟



/ 1 نظر / 21 بازدید
محمد رضا

گاهی آنقدر که واهمه ترس را داریم، آنقدر هم ترس آزار دهنده نیست ... گاهی لحظه ها کمکی برای شروع جدیدی هستند ...