وقتی نبودم ۲

اونقدر همه چیز سریع داشت پیش میرفت که باورش واسه منم که خیلی منتظر بودم سخت بود چه برسه با مامان و بابا... 

نصفه شب رسیدم خونه... شاید ساعت ۲.۳۰ بود... تو خواب و بیداری به مامان گفتم فردا قبل از این که برم سر کار باید باهاش صحبت کنم...

صبح تو آشپزخونه بودم... صبحانه رو آماده میکردم که مامان اومد... از بسته شکلات سوییسی روی میز آشپزخونه حدس زده بود باید خبری باشه!!!...اصلا مامانا که همیشه خیلی زودتر از همه چیز خبر دارند... مگه همین مامان نبود که بارها به من میگفت بین تو و نیکو خبری هست؟... راستش اون موقع ها که مامان میپرسید واقعا خبری نبود و وقتی خبرا شروع شد مامان دیگه سوالی نداشت!...

خلاصه که واسه مامان گفتم... گفتم واقعا خودمم در جریان این برنامه یهویی نبودم وگرنه زودتر میگفتم... تو چشاش فقط نگرانی حس کردم... 

من رفتم سر کارو مامانو با همه سوال هاش تنها گذاشتم چون خودمم جواب خیلی از اونارو نمیدونستم... ظهر قرار بود مامانش زنگ بزنه خونمون... زنگ زده بود و قرار شده بود پنج شنبه بیاند خونمون... یعنی یکسال پیش ... دی ماه بود... نه دی ماه...

سه تایی اومدن خونمون... گل های بنفش زودتر از خودش اومد تو... سبد اونقدر بزرگ بود که من ترسیدم بگیرمش... امیر اومد جلو و گرفتش... آخییییی... من عاشق گل های بنفشش شدم...

خنده دارش این بود که من امیر صدا زدم تا چایی ببره... عین دختر بچه ها خجالت میکشیدم... حرف میزدن بعد سکوت میکردن... باید خیلی سخت باشه یه جلسه رسمی وقتی دو تا خانواده برای بار اول همدیگر میبینن... واسه ما که سخت بود... آخرش شیرینی هم خوردیم و عجیب چسبید...


/ 0 نظر / 14 بازدید