تلخ تلخ

انتظار میتونه وحشتناک باشه... تا حالا اینقدر ملموس حس نکرده بودم این جمله رو... تو این یک ماه همه ی سعی ام این بود که آروم باشم... که لبخند بزنم... میدونم که از نظر خیلی ها من همون زهرای آروم همیشه بودم ولی فقط خودم میدونم که نبودم...

و حالا... امروز انتظار به سر رسید... و اونجور که انتظار داشتم میوه صبر اصلا شیرین نبود... تلخ بود... تلخ تلخ...

قبول نشدنم یه مسئله است و این که شهامتی پیدا کنم و نتیجه رو به مامان و بابا بگم یه مسئله دیگه... از دیدن ناامید شدنشون حالم بیشتر بد میشه...

همه اینا باعث شد اینجا اولین جایی باشه که این تلخی رو مزه مزه کنم...

 

/ 5 نظر / 21 بازدید
مینو

[نگران] میدونم که هیچوقت دیر نیست. برای شروع دوباره. یا تغییر مسیر. یا هرچیزی. دیر نیست.

سوری

کجا قبول نشدی؟ [ناراحت]

ماریا

فدااای سررت حتمن خیریتی داشته به این فکر کن کلی راه دیگه هست عزیز دلم

زهرا

درکت می کنم.من پارسال آزمون دادم و مجاز شدم و چون فاصله ام با کسی که برای مصاحبه دعوت شده بود فقط 5 تا رتبه بود آی حرص خوردم و زار زدم و نا امید شدم و غصه خوردم.این شد که امسال قید شرکت کردن رو زدم .چون تلهی پارسال هنوز باهامه.می فهممت عزیزم[ناراحت]

سوری

فدای سرت نمیتونم بگم میدونم خیلی زحمت کشیدی. شاید راه بهتری هست که تو فکرشم نمی کردی. مث راهی که من دارم توش قدم میذارم. بووووووس