روزی که آمدم

امروز میخوام از حال بگم...
از روزایی که نزدیکترن... مثل همه جدایی ها جدایی برای منم تلخ بود و تلخ...
لحظه ای که گیت رد میکردم فکر کردم که قلبم الان که وایسه... صداشو میشنیدم... انگار نگاه های مامان پشت خودم حس میکردم... نمیدونم مامور گیت حسش چه بود که به کتونی هام گیر داد که باید درشون بیارم... باید دوباره برمیگشتم تا از دستگاه رد بشم... داشتم گریه میکردم و یواشکی نگاه کردم و دیدم مامان و عباس هنوز هم ایستادن و دارن نگاه میکنن... نخواستم گریه کردن منم ببینم... آروم رد شدم... بعد هم پروسه طولانی سفر...
سفری که توش هم شاد بودم هم ناراحت... بیشتر کلافه بودم... صدایی که مدام تو گوشم بود که واقعا کار درستی کردم آیا؟؟؟
رسیدم فرودگاه ژنو... قرار بود بیاد دنبالم... تو جمعیت که دنبایش گشتم پیداش نکردم... سیم کارتمو عوض کردم و زنگ زدم بهش... تو فرودگاه بود... با یه دسته گل تو دستش... لحظه به هم رسیدنمون شبیه هیچ کدوم از فیلم های رمانتیک نبود... من خسته بودم... اونم خسته بود... باید سوار قطار میشدیم تا بریم لوزان... شب بود ساعت نه بود گمونم... تو قطار هنوز هم گیج بودم... تمام طول مسیر از پنجره بیرون نگاه میکردم که تاریک تاریک بود... انگار که ترسیده باشم...رسیدم خونه... باید بهش میگفتم خونمون؟؟؟ عجیب بود... خیلی عجیب... فقط میخواستم بخوابم... دختر کوچولوی قصه ما حسابی ترسیده بود... رفتم تو بغلش و خوابیدم...
/ 0 نظر / 25 بازدید