وقتی نبودم ۳

اولین جلسه آشنایی خیلی خوب بود... هر دو خانواده تمام تلاششون کرده بودند تا همه چیز به خوبی برگزار بشه... صحبت های اولیه شده بود و قرار هفته بعد گذاشته شد... جمعه بعدی...۱۷ دی ماه بود... 

اون روز دقیقا یادم هست... یه روز پر استرس... نه استرس معمول... فوت ناگهانی مادر شوهر خاله جان که روز قبلش بود کلی از برنامه های ما رو بهم ریخت... مامان و بابا باید میرفتند برای مراسم... مراسم با تاخیر برگزار شد و مامان و بابا مجبور شدند شب هم خونه خاله بمونند... روز جمعه من بودم و هزارتا کار... مرتب کردن خونه... خرید میوه و شیرنی... و البته سفارش مهم مامان... دفتر نامزدی... این رسم و رسوم های عجیب و غریب از کجا میاااد؟؟؟

تازه نکته بامزه اش این بود که مامان فامیل های خودمون رو دعوت کرده بود برای شام... این دیگه واقعا از عهده من خارج بود... شام با خاله شد... خاله خانوم زحمت شام کشیدند... منم قرار شد وسایل مهمونی مهیا کنم...

یادش بخیر چیدمان خونه که کاملا عوض شده بود... قرار بود میز میوه ها رو بچینم... چه داستانی داشتم واسه پیدا کردن برگ برای تزیین بماااند.... یا اون سفارش مادر خانومی برای پیدا کردن دفتر نامزدی.... بماندددددد..

موقع چیدن میز خاله و خاله معصوم اومدن تا کمکی بکنند... بنده خدا ها اونا هم هول شده بودند... خاله معصوم به عنوان نکته آخر گفت یادم نره آهنگ برای رقص داشته باشم و من از روی عمد این حرف نادیده گرفتمش...

وقتی همه کارا انجام شد دویدم سمت آرایشگاه...آماده شدم و اومدم خونه... لباس پوشیده بودم که مامان و بابا اومدن... هول هولی یه ناهار خوردن و اونا هم لباس هاشون عوض کردند که مهمونا رسیدن...

همه چیز عالی بود... همون قدر زیبا و رویایی... و سورپرایز اصلی حلقه ام بود... 

همونی بود که تو رویاهام بود... 

الهی که همه حس های خوب همیشگی باشن...

/ 0 نظر / 60 بازدید