مسافران من!

راهی کردن یک مسافر خیلی سخته مخصوصا اگر اون مسافر مامانت باشه!

راهی کردن یک سرباز هم خیلی سخته مخصوصا اگر اون سرباز داداشت باشه!

بار اولی که مامان و بابا رفتند مکه من تبریز بودم و وقتی رسیدم خونه که رفته بودند!

بار اولی که داداشی رفت سربازی من تبریز بودم و وقتی رسیدم خونه که رفته بود!

این بار مامان قراره با بابابزرگ بره مکه. ادای یک نذر قدیمی. این بار تمام تلاشمو کردم تا جبران نبودن قبلیم رو بکنم. این چند وقت روزها اینقدر کار بود که شبها از درد بیهوش میشدم.

داداشی هم که دانشگاه قبول شد سربازیش رو نصفه گذاشت و ادامه خدمت مقدس!!! افتاد برای الان. تمام فکرم پیش این بود که اینبار کجا میوفته و دعا میکردم که این بار یکجایی همین نزدیکی بیوفته.

امروز آش پختیم. آش پیش پا!!! چون داداشی فردا صبح میره و مامان فردا شب. بعد موقع ناهار وقتی داشتیم دستپخت مامانقلب رو میخوردیم بهمون خبر دادن خاله مامان فوت کرده!!! حال مامان که گفتن نداره. رفتند تا فردا برگردند. خیلی دوست داشتم منم میرفتم ولی هم باید داداش بزرگه رو راهی میکردم و هم داداش کوچیکه فردا امتحان داره. نیاز به گفتن هم نیست که اوضاع خونه بعد از مراسم آش پزون چطور بود!!! همه رفتند و من موندم با یک آشپزخونه بهم ریخته و یک دیگ آش!!! تا همین الان داشتم تمیز کاری میکردم. فقط میتونم بگم داغونم داغون!!! بیشتر روحی خسته ام چون میدونم باز هم نتونستم...

/ 7 نظر / 16 بازدید
بانوی بهمن ماه

اولن اینکه واقعاااااااااا خسته نباشی..آقا من تجربه همچین آشپزخونه ای رو داشتم و میدرکمت ![خنثی] بعدم سفرها به بسلامت .ایشالله به شادی برن و بیان ..به مامان بگو دعامون کنه[گل]

سوری

هم تسلیت[ناراحت]... ایشالله سفرشون بسلامت.. خسته ام نباشی[ماچ]

حسنا بانو

خیلی حس دلشوره داره

بهنام صداقت

رنگین کمان حکایت دنیای دیگریست اینجا فقط سیاه و سفید است خوابها... سلام با احترام دعوتید به شعر و نقد.

زهرا

به سلامتی. نگفتی داداشی بالاخره جای خوبی افتاد یا نه؟ خوش به حال مامانت. بگو ما رو فراموش نکنن. شدید التماس دعا داریم. خودت هم خسته نباشی خانمی. بسکه تو کدبانویی. من خبر دارم ازت [قلب] آخی. چه یهویی. خدا رحمت شون کنه [ناراحت]

بازیگوش

تسلیتمیگم عزیزم ایشسالا مامان اینا به سلامت برن و برگردننننن[ماچ]

هانیه(متولد ماه تیر)

جاشون خالی نباشه[ماچ]