بد نیست گاهی با خودم قدم بزنم

به هوای کاری صبح از خونه بزنی بیرون... برای یه کار دو دقیقه ای 2 ساعت جا خوش کنی رو یه نیمکت و ناشیانه کل آدم های تو اتاق رو برانداز کنی... گفته بودم که عاشق داستان بافتنم؟... دوست دارم بشینم و درباره آدم های بی ربط و باربط به خودم خیال بافی کنم... دوست دارم یه نیرویی داشته باشی تا بتونم از ظاهرشون به ته ته وجودشون برسم... به دستاشون نگاه میکنم به تن صداشون دقت میکنم و با خودم میگم چه جور آدمی میتونه پشت این صدا باشه... بعد هی خیال میبافم و میبافم... و البته بعضی وقتا هم کشفیاتم به واقعیت خیلی نزدیکه...

خلاصه که کارم رو انجام دادم... هنوز ساعت 11 نشده بود... دلم نمیخواست خونه برم... دلم یه همراه میخواست برای خیابون گردی حتی... الف که الان سر کاره... ن نیز همچنین... س که داره برای امتحان شنبه درس میخونه... ز هم که هیچ موردی نداره تا خودشو برسونه به من شب شده... 

من چه کردم؟؟؟ دست خودمو گرفتم و بردمش خیابون گردی... و باید اعتراف کنم زهرا پایه ترین آدم برای منه... هر وقت خواستم بود و باهام همراه شد...


/ 4 نظر / 8 بازدید
زهرا

منم به این مورد برخورد کردم و دست آخر هم به نتیجه ی تو رسیدم[لبخند]

بازیگوش

چقددر این پست رو میفهم زهرا خصوصن پاراگراف اول رو... خوبه ادم گاهی خودشو خودش باشه و وابسته نباشه به یه همراه که حتمن باید باشه تا بره برای فلان کار! مثل خرید و قدم زدن و ورزش در پارک!

وفا

ببخش زهرا جون اگه کم میتونم سر بزنم.[گل][گل]

سوری

2خط اخر فوق العاده بود...عاقا عاشق نثرت و نتیجه هاتمو عسکاتتتت[بغل]