حباب های روی آب

مامانم همیشه میگه سعی کن حباب روی آب نباشی... هر چی عمقت بیشتر باشه زیبایی های بیشتری رو میبینی...

یاد روزای تبریز افتادم... روزایی که ما چهار نفر نمی فهمیدیم هفته ها چطور میان و میرن... هر هفته چهارتا سمینار و سهم هر کدوم از ما هم یکی... کاملا عادلانه!... حداقل برای خود من که خیلی سخت بود اون روزا... بخصوص این که اصولا با پرزنت شدن و پرزنت کردن مشکل داشتم (البته فکر میکنم الان خیلی بهتر شدم)... اوایل موضوع رو استاد عزیز تعیین میکرد ولی بعد دیگه انتخاب موضوع هم به خودمون محول شد و البته استاد عزیز شدیدا تاکید داشتن که موضوع باید جزء تازه های ژنتیک باشه!!!

خلاصه این که از اول هفته شمارش معکوس برامون شروع میشد... پیدا کردن موضوع که خودش کلی سردرگمی داشت... بعد گشتن دنبال مقاله خوب که اینم مسئله دار بود... مقاله های خوب که اکثرا پولی بودن و حتی با اکانت دانشگاه هم اجازه دسترسی بهشون نبود... و خدا خیر بده زهرا جون رو که خیلی وقتا آویزونش میشدم تا برام از گیگاپیپر مقاله بگیره... بعد هم ترجمه مقاله و پیدا کردن عکس برای پاور پونت... روزای آخر هفته هم که به درست کردن پاور پونت و جمع بندی میرسید و البته تمرین ارایه ها... 

خیلی از مباحث خوب و مفید تو اون کلاس ها بحث شد ولی اونقدر درگیر سمینار بعدی بودیم که عملا خیلی بازده نداشت... حداقل من که فکر نمیکنم تو سمینار های خودم به عمق رسیدم... همش درگیر همون حباب های روی آب بودم...

حالا که باز درگیر ژنتیکم به خودم میگم اگه الان قرار بود همون موضوع هارو پرزنت کنم خیلی بهتر میتونستم مطلب رو جا بندازم...

 

/ 7 نظر / 42 بازدید
بازیگوش

اولش که دا شتم مخوندم گفتی پرزنت شدن و کردن فک کردم منظورت گلد کوئست خدا بیامرزه:دی

ماریا

حباب روی آب نبودن ... بنظرم خیلی مهمه تو زندگی تو هر زمینه ایش باید عمیق کار کرد نه سطحی.. گرچه گاهی شرایط به آدما غالب میشه و اختیاراتمونو سلب میکنه.. هر چقد بگم وب خوبی داری و موضوعات خوب و به روزی رو به بحث میذاری کم گفتم عمیقا خوشحالم از دوستیت زهرا جون

زهرا

زهرا دقیقا امروز داشتم به همون روزها فکر می کردم. به اون آخر هفته ای که اینترنت قطع بود و من و تو دست مون مونده بود تو حنا و نمی تونستیم تصاویر رو واسه پرزنت ها بگیریم و هی می گفتیم چرا این آقاهه "دکمه هه" رو نمی زنه!!! [قهقهه] بعدشم فهمیدیم که اینترنت خوابگاه پسرها به راهه و ما چقدر زورمون گرفته بود!! [قهقهه]

بازیگوش

گفتم که هنوز کامل نخونده بودم پرزنت دادن رو فهمیدم دانشجویی هست اما گفتی پرزنت کردن یاد اون افتادم:دی

سوری

جمله مامت خیلی عالی بود[پلک]

سارا(خلوت انس)

چه مادر فهیمی! من تو دوران دانشجویی به هیچ کس اعتماد نداشتم واسه انجام پروژه ها. واسه همین اکثرا ملت آویزونم بودن[نیشخند]

جرم شناس

سلام زهرا جونم خوبیییی مامان وفا رفت...